نویسنده: jaber
زندگینامه:null
پروفایل

داستان ترسناک ماژیک قرمز

از سر عادت ، لباسم را عوض کردمو رکابیه سفید رنگم را پوشیدم .
وارد اتاق شدم و در را پشت سرم قفل کردم !
ماه رمضان بود و معمولا شب ها تا سحر بیدار میماندم . 

حوالیه ساعت سه بامداد بود !
نفس های داغ !
نسیم سرد 
پنجره ای که امشب مهمانش بودم !
همدم خوبی بود 
بغضم را همانجا در گلو حفظ میکرد 
قطره اشکی ک از چشمم سرازیر شد و به روی سقف ماشین همسایه مان چکید ، تمام بغض و غصه هایم را با خود برد !
اما ، 
توجهم را به چیز عجیب تری جلب کرد ! 
پیرْ مردی خسته که صدای تق تق کفش هایش سکوت کوچه را ازبین برد ، با صدای بی حالش درخواست کمک میکرد !
تعجب ، ترس و حس دلسوزی با یکدیگر ترکیب شده بودند و نمیدانستم که پنجره را ببندم ، یا بایستم و تماشا کنم !
خلاصه به پیرْ مرد خیره شده بودم که کمر خمیده اش را صاف کردو بدون اینکه جای دیگری را نگاه کند ، به چشمان من زل زد !
انگار میدانست که من از ارتفاع ده متر به فاصله ای حدود پونزده الی بیست متر به او خیره ام !
بدنم یکباره به لرزه افتاد که صدای تق تق کفش هایش تند تر شد !
کوچه بن بست بود نمیدانستم مقصدش کجاست .
گذشت و به اعماق تاریکیه کوچه رفت به طوری که دیگر معلوم نبود !
سرم را پایین انداختمو مشغول نوشتن شدم .
تقریبا بعد از یکی دو دقیقه ، قطره آبی روی دفترم چکید !
سرم را رو به آسمان کردم . 
ابری نبود امکان باران وجود نداشت !
در حالی که سرم را به پایین می اواردم ، در ورودیه کوچه ، همان پیر مرد را دیدم !
نور کمی محوطه دورش را روشن کرده بود .
با همان صدای تق تق کفش هایش به راه افتاد و درست روبه روی من ایستاد !
آغوشش را به روی من باز کرد و با لبخندی نشان داد که میخواهد مرا به آغوش بگیرد !
پیرمرد : بپر !
من : ببب بپرم ؟!
پیرمرد به منظور جواب مثبت سرش را تکان داد !
که یکباره صدای کوبیده شدن درب اتاق حواسم را پرت کرد !
داخل کوچه را نگاه کردم اما هیچ کس نبود بجز سگی که از کوچه خارج میشد !
متعجب به سمت در رفتم که کلید ها داخل در درحال تکان خوردن بودن !
دستگیره در را چرخاندم ، در باز شد !
با خودم گفتم : صدا از هر دری بوده درِ اتاق من نبوده چون من بعد از ورودم به اتاق درو قفل کردم !
اما بعد از دیدن بالشت بزرگ جلوی درب اتاق بغلی با خودم گفتم که حتمن درِ ورودی بوده .
به سراغ درب ورودیه خانه رفتم که وقتی دیدم مثل درب اتاق مانعی جلوی آن است دستم را جلوی دهانم گرفتمو و با ترس به فکر فرو رفتم !
به اتاقم برگشتم .
به صحنه خیلی بدی برخوردم !
دیواری که از پنجره اش بیرون را تماشا میکردم ، درواقع پنجره ندارد !
و بجای پنجره ها شکلکی که لبخند میزند «🙂» با ماژیک قرمز کشیده شده بود که زیرش اسم فردی ک دلیل بغض سر شبم بود را نوشته بود !
همان جا بود که به قضیه پی بردم ... !

ورود

foodforfox © The Scary Website 2017-2021