توافق بین موجودات فضایی و انسان
نویسنده: jaber
زندگینامه:null
پروفایل

توافق بین موجودات فضایی و انسان

توافق بین موجودات فضایی و آمریکا !
یه خبر عجیب پخش شده که رئیس اسبق سازمان فضایی اسرائیل گفته آمریکا با موجودات فضایی ارتباط برقرار کرده و موجودات فضایی به آمریکایی‌ها گفتند مارو به مردم زمین معرفی کنید تا روشون تحقیقات کنیم!
آمریکا گفته نه مردم فعلا آماده نیستند صبر کنید تا آماده‌شون کنیم، بعدش باهم تو مریخ یک پناهگاه ایجاد کردن و در اونجا باهم توافق کردن که فضایی ها فعلا به زمین نیان و بصورت سری به کارشون ادامه بدن.
یک عده معتقدن این رئیس اسبق سازمان فضایی اسرائیل دیوانه شده و عقلش رو از دست داده. اونم گفته من نیازی به دیده شدن ندارم و الان شان اجتماعیم رو دارم چرا باید دروغ بگم!
یه مجری هم تو آمریکا از اوباما خواسته که بیاد توضیح بده  در این باره ولی اوباما وقتی فهمیده که موضوع چیه رد کرده! میگن حتما یه چیزی بوده که رد کرده!
جالب اینجاست از زمان اوباما خیلی فیلم های فضایی و تخیلی بیشتر ساخته شدن. 

0

View: 6

ورود

در ماه ژوئیه سال 1518، ساکنان شهر استراسبورگ در فرانسه کنونی

در ماه ژوئیه سال 1518، ساکنان شهر استراسبورگ در فرانسه کنونی با یک پدیده ناگهانی و به ظاهر غیر قابل کنترل مواجه شدند. ماجرا از این قرار بود که در ابتدا زنی به نام تروفیا پا به خیابان گذاشت و در سکوت به پیچ و تاب دادن و تکان دادن خود پرداخت. او مراسم رقص انفرادی اش را برای نزدیک به یک هفته ادامه داد. خیلی طول نکشید که 30 استراسبورگی دیگر به او ملحق شدند. ادعا شده که در ماه اوت (ماه بعد) بیماری واگیردار رقص 400 قربانی به جا گذاشته است.

پزشکان محلی هیچ توضیحی برای این پدیده جز «گرمی خون» نیافتند و حدس زدند که آنها مبتلا به تب دوره ای هستند. یک صحنه نمایش ساخته شد و رقصنده های حرفه ای وارد آن شدند. این شهر حتی یک گروه استخدام کرد تا برای این صحنه موسیقی بنوازند. اما کار این صحنه مدت زیادی نپایید.

خیلی از رقصنده ها از خستگی مفرط غش می کردند. برخی حتی از سکته مغزی و حمله قلبی درگذشتند. این واقعه عجیب و غریب تا ماه سپتامبر (دو ماه بعد) که رقصنده ها ناگهان به زیارتگاهی در قله کوه رفتند تا برای آمرزش گناهانشان دعا کنند خاتمه نیافت.

رقص طاعون استراسبورگ ممکن است افسانه به نظر برسد، اما این واقعه در اسناد تاریخی قرن 16 ثبت شده است. البته این حادثه تنها حادثه در نوع خود نیز به شمار نمی آید. شیدایی مشابه آن در سوئیس، آلمان و هلند نیز به وجود آمده، هر چند که به بزرگی و یا مرگباری واقعه سال 1518 نبود.

چه چیزی می توانسته مردم را به رقص تا سرحد مرگ واداشته باشد؟ به گفته مورخی به نام جان والر، محتمل ترین توضیح وجود فردی به نام سنت ویتوس، یک قدیس کاتولیک قرن 16 است که اروپایی ها معتقدند قدرت آن را داشته مردم را لعنت کند تا به طاعون رقص گرفتار شوند.

وقتی به وحشت حاصل از بیماری و قحطی توجه کنیم که هر دوی آنها در سال 1518 در استراسبورگ وجود داشته به این نتیجه می رسیم که خرافات مربوط به سنت ویتوس ممکن است موجب هیستری ناشی از استرس شده و بیشتر شهر را در بر گرفته باشد.

نظریه های دیگری هم درباره رقصندگان وجود دارد از جمله این که آنها اعضای یک فرقه مذهبی بودند. یا حتی این که به طور تصادفی ارگو مصرف کرده بودند که یک قارچ سمی بوده و تولید اسپاسم و توهم می کرده است.

سایت دختران مرده

سایت دختران مرده یکی از بدترین سایت  های دارک وب هستش تو این سایت تعداد زیادی عکس از دختر های 5 تا 16 سال که به هر دلیلی مرده اند رو می تونید پیدا کنید که بسیار دردناکه اما داخل این سایت هم به شما هشدار میده که با دیدن این تصاویر روح دختر ها دست از سر شما بر نمی داره تا دیوانه بشید..!
🍴- من وقتی وارد سایت شدم واقعا هم ناراحت شدم و هم حالم بهم خورد اصلا قابل تحمل برای هر کسی نیست توصیه می کنم هیچ وقت وارد این سایت نشید خیلی جالب هم هست که بدانید این مدل از سایت ها بسیار طرفدار هم دارند و همه دنبال این نوع از عکس ها هستن قبلا هم وارد چنین سایت هایی شده بودم که عکس جسد دخترا رو از سردخونه می گرفت و تو سایتش میزاشت ولی اون سایت تو دارک وب نبود و خیلی زود هم از بین رفت.

عاشقای گروه The Beatles

به قوله خارجیا این داستان مَستِر پیس امه!
در سال ۱۹۶۰ میلادی در لیورپول، انگلستان، گروه راک "بیتلز" یا "The Beatles" شکل گرفت. این گروه پس از آلبوم اولشون please please me محبوبیتشون شدت گرفت جوری که طرفداراشون دیوونشون بودن و بعضیام از عشق زیاد بهشون خودکشی میکردن!!!
گروه از ۴ عضو به نام های پل مک کارتنی، رینگو استار، جرج هریسون و جان لنون تشکیل شده بود. جان لنون در سال ۱۹۸۰ توسط یک "مثلا طرفدار" به ۴ ضرب گلوله کشته شد (تف به ذاته قاتلش،تف) و جرج هریسون در اثر سرطانی طولانی مدت در سال ۲۰۰۱ فوت کرد. رینگو استار درامره گروه، و پل مک کارتنی هر دو زنده هستن، البته شایدم نه!!
سال ۱۹۶۷، پل مک کارتنی یک تصادف رانندگی میکنه و از همونجا شایعات بزرگش شروع میشه.
شایعه اینطور بود که پل در اون تصادف میمیره و اعضای گروه برای اینکه کسی نفهمه و گروه ادامه پیدا کنه شخصی به نام بیلی شیرز (و هزار تا اسم مختلف دیگه البته!) که در مسابقه ی "کی از همه بیشتر به پل مک کارتنی شبیه هه؟"  برنده شده بود رو میارن و جای پل میذارنش!!!
این شایعه توسط خبرنگارا در روزنامه ها شکل گرفت ولی بعد ها توسط آدم های مختلف شدت گرفت. دلیلش هم پیدا کردن علائم مختلف در رابطه با مرگ پل در عکس ها و آهنگاشون بود.
در آهنگ "Revolution 9" میشنوید که یه نفر هی داره میگه "شماره ی نه" ولی وقتی آهنگ رو برعکس پلی کنید میشنوید که میگه منو به به هیجان بیار مَردِ مُرده! میگن که این نشونه بوده از اینکه پل مرده و جایگزین شده.
در آهنگ i am the walrus یکی از اعضای گروه لباس فیل دریایی رو پوشیده و شایعه شده بود که شخصی که اون لباس رو پوشیده در واقعیت مرده و همه بین اینکه کدوم عضو بوده شک داشتن. بعد ها به خاطره شایعات مرگ پل، جان در آهنگ glass onion اش گفت: فیل دریایی پل بوده!! ولی سال ها بعد پس از جداییه گروه،جان آهنگی به اسم god بیرون میده و در اون میگه: من فیل دریایی بودم....
علائم دیگه ای در مردم رو مشکوک کرده بود مثل عکسی که گذاشتم، اشکاله صورته پل تغییر کرده بود و به نظر میرسید که عکس های ساله ۶۷ به بعد با پله قبلی خیلی فرق داشتن!!!
علائم فقط این ها نبودن و خیلی بیشتر از این حرف ها هست ولی نمیخوام مطلب رو طولانی کنم.
حقیقت: راجع به قضیه ی واقعیه این داستان به حرف یک نفر توی دنیا بخواید اعتماد کنید اون منم! به عنوان بزرگترین طرفداره بیتلز در ایران (اصن شک ندارم تو ایران کسی نیست که بیشتره من طرفدارشون باشه چون لحظه به لحظه ی زندگیشدنو میدونم و از چیزایی خبر دادم که خودشونم خبر ندارن!) این شایعه ی احمقانه رو رد میکنم به خاطر دلایل واقعا مسخره و کاملا مشخص!!

شما هر آهنگیو میخوای بیا جلوم بذار بر عکسشو پخش کن برات یه جمله ی عجیب از توش در میارم! آهنگه i am the walrus رو هم خوده خبرنگارا از توش داستان دراوردن و اعضای گروه برای شوخی توی آهنگای دیگه ادامش دادن.
در ویدیویی که گذاشتم پل داره توضیح میده که روزی که میخواستن برای آلبومه abbey road عکس کاور بگیرن با صندل رفته سره صحنه و خیلی گرم بوده وصندل هاشو دراورده برای همین پا برهنه در عکس حضور داره،ادامه میده که مردم میگفتن چون پا برهنه بوده ینی مرده!
جالبه که گنده تیتر شده که رینگو استار اعلام کرده که پل مرده! واقعا وقتی اعضای گروه رو نشناسی نمیفهمی که کی دارن شوخی میکنن! خوده رینگو در آهنگی که سال ها پیش خونده بود به اسم i'm the greatest به شوخی میگه: اسم من بیلی شیرز(همونی که جاشو با پل عوض کردن) هستش! ینی منظورش اینکه آقا جان اصن پل نمرده و جایگزین نشده من مرده بودم و جایگزین شده بودم!!! حرف نذارید تو دهن بچم!مرسی،اه.
در آخر هم عکس پل قبل و بعد از ساله ۶۷😐 یه چیزه جالب راجع به بدنه انسان بگم: انسان قیافه و بدنش همش در حاله تغییره!!!!شاید باورتون نشه ولی قیافه ی من با دو سه سال پیشم یکمی فرق کرده!!!!!! پس این دلایل احمقانه رو کنار بذارید و به منطقتون رجوع کنید.
این پل مک کارتنی همون پل مک کارتنیه قبله ساله ۶۷ هفته اصنم نمرده اصن اون تصادفی که شده بود شخصه دیگه این تو ماشینه پل بوده و داشته براش مواد میبرده به مهمونی که توش بوده! عشق من، بیتله مورد علاقم، تمام زندگیم، کاملا زنده و صحیح و سالمه!
اینو برای دوستایی که عاشق بیتلزن بفرستید.

ورود به خواب دیگران

چیزی که برای شروع لازم دارید:
 باید ذهنتون خالی از هرگونه دغدغه و مشکل و فکرهای دیگه باشه. فقط رو کارتون تمرکز کنید.
هنگام تمرین نباید خسته یا خوابالود باشید. تمرینات رو هر شب تو یه اتاق تاریک و ساکت که خیلی سرد یا گرم نباشه انجام بدید.

➰تمرینات:
۱.اول از همه چراغو خاموش کنید جایی که احساس راحتی می کنید انتخاب کنید و رو به سقف بخوابید.

۲.نفس عمیق بکشید چشاتونو ببندید و ذهنتونو خالی کنید .

۳.حالا به کسی که مد نظرتونه فکر کنید و تو ذهنتون باهاش صحبت کنید. حرفتونو بهش بگید انگار جلوتون نشسته ولی نباید واقعا حرف بزنید این فقط تصور حرف زدنه

۴. حالا خودتونو کاملا رها کنید. دست ها کنار بدن و پاها صاف و بدنتون به حالت کشیده باشه.

۵.حالا فکر کنید قراره حرفایی که زدین رو از طریق یه فرکانس بفرستید به فرد مورد نظر. سعی کنید به هیچ چی فکر نکنید و فقط به سکوت محیط تمرکز کنید.

۶.این آخرین مرحلس. 
حالا فکر کنید قراره از رو زمین بلند شید ولی بدون حرکت دادن دست پا یا بدنتون. انگار قراره یه نیروی دیگه شمارو بلند کنه. به یه چیزایی مثل احساس بلند شدن از زمین فکر کنید.
حالا ممکنه خوابتون بگیره یا احساس کنید روحتون داره ازتون خارج میشه . اگه چنین احساسی داشتین یعنی تمام مراحل درست انجام شده

ممکنه این تمرین یک ساعت طول بکشه یا باعث بشه خواب های نامفهوم ببینید اما نگران نباشید. زمانی که کاملا آماده بشید تو خواب کسی رو که مد نظرتونه رو می بینید پس با خیال راحت حرفتونو بهش بزنید چون این فقط یه خواب نیست!

داستان ترسناک ماژیک قرمز

از سر عادت ، لباسم را عوض کردمو رکابیه سفید رنگم را پوشیدم .
وارد اتاق شدم و در را پشت سرم قفل کردم !
ماه رمضان بود و معمولا شب ها تا سحر بیدار میماندم . 

حوالیه ساعت سه بامداد بود !
نفس های داغ !
نسیم سرد 
پنجره ای که امشب مهمانش بودم !
همدم خوبی بود 
بغضم را همانجا در گلو حفظ میکرد 
قطره اشکی ک از چشمم سرازیر شد و به روی سقف ماشین همسایه مان چکید ، تمام بغض و غصه هایم را با خود برد !
اما ، 
توجهم را به چیز عجیب تری جلب کرد ! 
پیرْ مردی خسته که صدای تق تق کفش هایش سکوت کوچه را ازبین برد ، با صدای بی حالش درخواست کمک میکرد !
تعجب ، ترس و حس دلسوزی با یکدیگر ترکیب شده بودند و نمیدانستم که پنجره را ببندم ، یا بایستم و تماشا کنم !
خلاصه به پیرْ مرد خیره شده بودم که کمر خمیده اش را صاف کردو بدون اینکه جای دیگری را نگاه کند ، به چشمان من زل زد !
انگار میدانست که من از ارتفاع ده متر به فاصله ای حدود پونزده الی بیست متر به او خیره ام !
بدنم یکباره به لرزه افتاد که صدای تق تق کفش هایش تند تر شد !
کوچه بن بست بود نمیدانستم مقصدش کجاست .
گذشت و به اعماق تاریکیه کوچه رفت به طوری که دیگر معلوم نبود !
سرم را پایین انداختمو مشغول نوشتن شدم .
تقریبا بعد از یکی دو دقیقه ، قطره آبی روی دفترم چکید !
سرم را رو به آسمان کردم . 
ابری نبود امکان باران وجود نداشت !
در حالی که سرم را به پایین می اواردم ، در ورودیه کوچه ، همان پیر مرد را دیدم !
نور کمی محوطه دورش را روشن کرده بود .
با همان صدای تق تق کفش هایش به راه افتاد و درست روبه روی من ایستاد !
آغوشش را به روی من باز کرد و با لبخندی نشان داد که میخواهد مرا به آغوش بگیرد !
پیرمرد : بپر !
من : ببب بپرم ؟!
پیرمرد به منظور جواب مثبت سرش را تکان داد !
که یکباره صدای کوبیده شدن درب اتاق حواسم را پرت کرد !
داخل کوچه را نگاه کردم اما هیچ کس نبود بجز سگی که از کوچه خارج میشد !
متعجب به سمت در رفتم که کلید ها داخل در درحال تکان خوردن بودن !
دستگیره در را چرخاندم ، در باز شد !
با خودم گفتم : صدا از هر دری بوده درِ اتاق من نبوده چون من بعد از ورودم به اتاق درو قفل کردم !
اما بعد از دیدن بالشت بزرگ جلوی درب اتاق بغلی با خودم گفتم که حتمن درِ ورودی بوده .
به سراغ درب ورودیه خانه رفتم که وقتی دیدم مثل درب اتاق مانعی جلوی آن است دستم را جلوی دهانم گرفتمو و با ترس به فکر فرو رفتم !
به اتاقم برگشتم .
به صحنه خیلی بدی برخوردم !
دیواری که از پنجره اش بیرون را تماشا میکردم ، درواقع پنجره ندارد !
و بجای پنجره ها شکلکی که لبخند میزند «🙂» با ماژیک قرمز کشیده شده بود که زیرش اسم فردی ک دلیل بغض سر شبم بود را نوشته بود !
همان جا بود که به قضیه پی بردم ... !

خاموشی کل دنیا

خاموشی کل دنیا


-خب اگه یادتون باشه توی پیش بینی های نوستراداموس برای سال ۲۰۲۱، توی لیست طوفان های خورشیدی قرار داشت.


خب حالا طوفان های خورشیدی چی هستن؟!


-یه انفجار توی خورشید اتفاق میفته و یه سری انرژی ازاد میشه،این انرژی ها باعث میشه توی الکترونیک اختلال پتانسیل اتفاق بیفته.خورشید از بین نمیره و خاموش نمیشه اما،برق کل دنیا کاملا و برای همیشه از بین میره.


-زمانی که طوفان های خورشیدی اتفاق بیفتن برق،برای همیشه و همه جا از بین میره به عبارتی یعنی :


هیچ موبایلی دیگه روشن نمیشه،هیچ تی وی ای روشن نمیشه،دیگه نمیشه توی روشنایی قدم گذاشت.

فرض کنید الان به صورت ناگهانی و اتفاقی طوفان خورشیدی بیاد،ماشین ها از حرکت وایمیسن،قطاری که داره حرکت میکنه دیگه نمیکنه،هواپیمایی که در حال حرکته وایمیسه و حتی کشتی ها برای همیشه وسط دریا میمونن.


اگه طوفان های خورشیدی بیان،اتفاقات خوبی نمیفته،هیچ شرکت و کارخونه ای نمیتونه کار بکنه،غذا تموم میشه و مردم گرسنه میفتن تو خیابونا و میفتن به جون هم و...


استخوانی در جوراب

استخوانی در جوراب

 در تاریخ ۱۰ دسامبر ۲۰۱۸ فردی یک جفت جوراب از فروشگاه Primark در کولچستر خریداری کرد. وقتی به خانه رسید، جوراب‌ها را از بسته بندی آن‌ها بیرون آورد و استخوان انسانی را در داخل یکی از آن‌ها کشف کرد، خریدی بسیار معمولی بود که بسیار نگران کننده شد.
 این حادثه در تاریخ ۲ ژانویه ۲۰۱۹ به پلیس گزارش شد و افسران تحقیقات را آغاز کردند. 
تنها چیزی که آن‌ها توانستند ثابت کنند این بود که استخوان قبلا بخشی از انگشت انسان بود. پلیس نتوانست هیچ ارتباطی بین این موضوع با یک عمل مجرمانه پیدا کنند و معتقد بودند که این حادثه یک حقه است. با این حال، هیچ آزمایش DNA مشخصی روی استخوان انجام نشد و بنابراین هویت شخصی که به آن تعلق دارد، یک راز باقی مانده است.

پنچ سال ارتباط با اجنه(داستانی واقعی)

پنچ سال ارتباط با اجنه(داستانی واقعی)

باسلام خدمت همه دوستان

امروز داشتم درمورداجنه و ارتباط اونا با انسانها مطلبی رو میخوندم که گفتن این داستان واقعی که خودم از زبان یکی ازدوستانم که پنچ سال بااجنه درارتباط بود شنیدم خالی از لطف ندونستم و تصمیم گرفتم اونو براتون تعریف کنم.

درتابستان سال 1366در یکی از شهرهای اصفهان سیل بزرگی اومدوباعث ایجاد خرابیهای فراوانی در این شهر شد.درمسیر رودخانه این شهر تعدادی مغازه وجودداشت که دوست بنده نیز مغازه اش در کنار همین رودخانه بود.زمانیکه سیل اومد او در مغازه مشغول بکار بود و باچشم خودش میدید که تمام ساختمانها و ....درحال خراب شدن میباشد اوکه بشدت ترسیده بودازاین حادثه جان سالم بدر برد و عصر همان روز راهی منزل شد.

راه خانه از میان تپه ای نه چندان بلندمیگذشت که در میانه راه جوی ابی قرار داشت.قصه از اینجا شروع شد که وقتی خواست از این جوی اب عبور کنه پیر زنی نیز درحال عبور از این جوی بودکه از وی درخواست کمک کرد گفت دست مرا بگیر تا از این جوی رد بشم او هم این کار را کرد. پیرزن که کیسه ای هم در دستش بود برای تشکر به او گفت که از داخل این کیسه مقداری بردار(او با کمال تعجب دید داخل کیسه چیزی چز پوست پیاز نیست)از او تشکر میکنه و براه خودش ادامه میده .چند قدمی بیشتر نرفته بود که با همان حالت تعجب بر میگرده و به اون پیره زن که داشت از اون دور میشد نگاه کردو باز باتعجب بیشتر دید که(مثل اغلب حیوانات)پای اون زن سم داره؟؟

این دوست ما بالاخره به خونه میرسه وبعد متوجه میشه که اون جن بوده؟

دوستم میگفت شب وقتی خواب بودم در عالم خواب دیدم که همان پیره زن با یکی دیگه اومده و از من خواست که برم تو اتاقی که کسی نباشه منم رفتم او شروع کرد به صحبت کردن بامن ضمن اینکه خیلی هم ناراحت بود از اینکه من از اون پوست پیازها ورنداشتم.

این گذشت تا فرداشب دوباره همین اتفاق افتاد منتها اینبار با ساز و آواز اومدن واز من خواستن باهاشون برم.دوستم میگفت من خیلی عصبانی شدم و دنبالشون کردم که از خونه برن بیرون اونام فرار کردن توی حیاط خونه من از طبقه دوم خونمون پریدم توی حیاط ویه شاخه تیر اهن نمره 18(که همه میدونن چقد سنگین و بلنده)برداشتم و بدنبال اونا تا فاصله ای حدود سه چهار کیلومتر دنبالشون کردم وبرگشتم خونه و خوابیدم .صبح روز بعد وقتی داشتم میرفتم مغازه خانمم گفت تیراهنی که گوشه حیاط افتاده بود نیست؟نمیدونم کی برده؟من تازه داشت یادم میامد که اونو دیشب من بردم؟رفتم دنبالش همونجایی که برده بودم باتعجب دیدم همونجاست.خواستم اونو بلند کنم نتونستم .تازه اونموقع بودکه فهمیدم چه اتفاقی افتاده و اینهمه قدرت و نیرو رو از کجا اورده بودم.

این ماجرا تا چند سال ادامه داشت. من با این اجنه دوست شده بودم تا جایی که وقتی اونا میخواستن بیان حتی (تو روز و مغازه)من متوجه میشدم و کلی خوشحال.

یک شب اونا ازمن خواستن با زنی که تو این مدت اونو خیلی دیده بودم و از اجنه بود ازدواج کنم .من خیلی دوست داشتم این کارو بکنم .چون دیگه بهشون عادت کرده بودم و اگه این کارو نمیکردم اونا از پیشم میرفتن .اینم یادم رفت که بگم خانمم تو این مدت متوجه حرکات مشکوک من شده بود .مثلا یه شب که داشتم بااونا و با اون زن حرف میزدم و کلی هم خوش میگذشت یواشکی اومده بود تو اتاقم و ....؟یاحتی شبایی که اون زن پیشم میخوابید...؟خانمم خیلی نگران شده بود ولی نمیدونست چی شده/

کم کم بنای ناسازگاری من با اونا شروع شد از طرفی هم خانمم به این موضوع که من بااجنه ارتباط دارم پی برده بود و درصدد قطع ارتباطم بااونا برامده بود.

این کشمکش باعث شده بودمن دست به کارای عجیب و غریبی مثل همون که براتون گفتم (بلندکردن تیراهن نمره18)یا پریدن از ارتفاع بلند مثلا از طبقه سوم وامثال اینابزنم .اینا تو ظاهر من اتفاق میافتاددر باطنم اتفاقاتی میافتاد که اونا(خانواده و اطرافیانم)نمیدیدن و خبر نداشتن .خب این برا من که بااجنه بودم طبیعی بود ولی برا خانمم و یا حتی برا مواقعی که دیگه با اونا نبودم و خودم میشدم خیلی عجیب و باور نکردنی.

این ارتباط تا پنج سال ادامه داشت .من توی این مدت(از نظر خانواده و خانمم) ادمی افسرده و گوشه گیر شده بودم.تنها لذت و خوشی زندگی من با اجنه بودن بودو اینکه کی اونا بیان و برم پیششون.توی این مدت خانمم کلی نذر و نیاز کرده بود که من از این حالت بیام بیرون و نشد.

تا اینکه رفتیم پابوس اقا امام رضا و چند روز در پنجره فولاد دخیل بستیم و لطف اقا منو شفا داد.وبه زندگی خوبم برگشتم.

داستان خانه دانشجویی

بعد از آخرین کلاسم تو دانشگاه حدود ساعت ۸ شب با دوستام خداحافظی کرده و به سمت منزل دانشجویی خود که حدود ۱۰ دقیقه با دانشگاه فاصله داشت به راه افتادم . دیدم هوا خوبه حال و هوای پیاده روی به سرم زد، بنابراین تصمیم گرفتم مسیر دانشگاه تا منزل رو پیاده برم . من و سه دوستم یه منزل دانشجویی گرفته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر شب یکی تدارک شام رو ببینه . از شانس من هم اون شب نوبت من بود بنابراین گفتم پیاده برم ، هم موقعه شام به منزل می رسم و هم توی راه چهار تا همبرگر می خرم ، این طوری دیگه از شستن ظرفها هم راحت می شدم. بعد چند دقیقه به ساندویچی رسیدم و چهار تا همبرگر خریدم .بعد از مدت کوتاهی به منزل رسیدم و در رو باز کردم دیدم مثل همیشه منتظر من هستن و هنوز چیزی نخوردن. بعد از خوردن شام و تماشای فوتبال رخت خوابها رو پهن کردیم و چراغ ها رو خاموش کردیم و خوابیدیم. من که اصلا خوابم نمی برد و تمام ذهنم مشغول حوادثی بود که اون روز توی دانشگاه برام رخ داده بود. فکر کنم تا یک ساعت همین طور داشتم فکر می کردم و اصلا خوابم نمی برد و همش توی رختخواب به این طرف و اون طرف غلت می خوردم که بالاخره احساس سنگینی توی چشام کردم و یواش یواش داشت خوابم می برد که یهو با صدای دوستم که توی خواب حرف می زد و هذیون می گفت از خواب بیدار شدم. اما با خودم گفتم حتما کابوس میبینه و بعد چند ثانیه دیگه هذیون نمی گه چشامو دوباره بستم و خواستم بخوابم که باز دوستم توی خواب شروع کرد به هذیون گفتن اما این دفعه فقط صدای دوستمو نمیشنیدم انگار صدای پچ پچ و خنده هم می اومد بنابراین کنجکاو شدم ببینم که این صداها مال کیه چشامو باز کردم و سرمو برگردوندم طرف دوستم خدای من چی میبینم ،، اینها کی هستن و اتاق ما چیکار می کنن دیدم چند نفر دور دوستم حلقه زده و رو زانوهاشون نشستن و با دستاشون میزنن رو زانوهاشون و می خندن و تو گوش هم دیگه پچ پچ می کنن و دوباره می خندن دوستم هم تو خواب فقط هذیون می گفت اونا هم می خندیدن. بدنشون خیلی سفید بود و مثل گچ بود تا من به اونا نگا کردم انگار متوجه من شده بودن و در یک لحظه و چشم برهم زدن همشون از زمین بلند شدن و فرار کردن طرف آشپزخونه ، آخری که داشت فرار می کرد به پاهاش نگا کردم دیدم پاهاش مثل مجسمه های گچیه، اما نتونستم چهرشونو خوب ببینم چون هم تازه از خواب بیدار شده بودم و چشام هنوز تار می دیدن و هم صورت و بدنشون خیلی روشن و سفید بود. من هم بعد از فرار اونا از ترس لحاف رو کشیدم رو صورتم و تا صبح همون جوری خوابیدم. صبح با صدای بچه ها از خواب بلند شدم و تا دوستم رو دیدم ازش پرسیدم یوسف دیشب کابوس می دیدی؟ اونم در عین خونسردی گفت: نه چطور مگه؟ ماجرا رو براش تعریف کردم ولی یوسف گفت: اصلا متوجه چیزی نشده و شب هم کابوس ندیده بقیه دوستام هم متوجه چیزی نشده بودن، نه صدای دوستم رو شنیده بود و نه موجودات سفید رنگ دیده بودن و تنها شاهد ماجرا من بودم.

این دو تصویر تنها در فاصله ۳۳ سال

این دو تصویر تنها در فاصله ۳۳ سال

این دو تصویر تنها در فاصله ۳۳ سال از زمین گرفته شده و  نشان می‌دهد بشر با چه سرعتی درحال تسخیر جهان ناشناخته است!
تصویر بالا اولین عکس ثبت شده از زمین است که در سال ۱۹۵۷ به ثبت رسید. دانشمندان یک دوربین را به موشک V2 سوار کردند و زمانی که موشک به ارتفاع ۱۰۵ کیلومتری زمین رسید، اولین عکس سیاه-سفید از سیاره ما گرفته شد.
تصویر دوم در سال ۱۹۹۰ در پایان ماموریت وویجر۱ از فاصله ۶ میلیارد کیلومتری زمین به ثبت رسید. این تصویر "نقطه آبی رنگ پریده" نام گرفت و زمین را در فضای بی‌انتهای کیهان به صورت یک نقطه به اندازهٔ 0.12 پیکسل نشان می‌دهد.
کارل سیگن مشاور سابق ناسا در مورد این تصویر گفت؛ اخترشناسی دانشی است خاضعانه، شاید هیچ اثباتی برای حماقت غرور بشری بهتر از این تصویرِ دور از دنیای کوچک ‌ما نباشد!

f
foodforfox ©