نویسنده: jaber
زندگینامه:null
پروفایل

داستان ترسناک کیان

سلام 

اسم من کیان هست و میخوام یه داستان ترسناکی که سرم اومده بود و تعریف کنم 
ما رفته بودیم خونه یکی از فامیلامون که خونشون تو روستا هلیله بوشهر بود (نزدیک نیروگاه اتمی از دور قشنگ میتونستی گنبدش رو ببینی) خلاصه ما صبح زود حرکت کردیم و تقریبا شب بود که رسیدیم  دیدم همه بچه های فامیل هم تو حیاط پشتی اتیش روشن کردن دور همن ، خونه ای که ما توش بودیم فوق‌العاده بزرگ و با دو حیاط بود یکی جلو با یکی حیاط پشتی که یکم متروکه بود و یه زیر زمین داشت ، خلاصه یه چند ساعت بعد من رفتم پیشه بچه ها کلی بازی کردیم و شوخی کردیم تا اینکه حرف سره جن و روح شد (منم در کل ادمی هستم که اطلاعات در مورد جن یکم داشتم اما خب بازم میترسم) دختر خالم داشت میگفت بیایم بریم تو انباری احضار کنیم که منم به شدت مخالفت کردم بعد چند دقیقه جر و بحث قانع شدم که بریم احضار رفتیم تو انباری متروکه حیاط پشتی منم رفتم تو یوتیوب زدم اموزش احضار شروع کردیم به احضار که اون پسر خالم هه داشت مارو میترسوند و هه کرم میریخت یکم گذشت دیدیم اتفاقی نیوفتاد بعد پسر خالم گفت جمع کنین این مسخره بازیا و این خرافات و تا این و گفت یه سنگ بزرگ پرت شد جلو در انباری هممون ترسیدیم پا به فرار گذاشتیم و رفتیم تو خونه ، خب ساعت تقریباً یک شب شده بود و وقت خواب بود چون اتاق ها زیاد نبودن و هوا خنک بود قرار شد که من و دختر و پسر خالم بریم جا پهن کنیم تو حیاط بخوابیم خلاصه که رفتیم سره جامون برا خواب من همش به اون سنگ پرتاب شده فکر میکردم و خوابم نمیبرد یهو دیدم پسر خالم مثل چی بلند شد رفت دستشویی ( دستشویی تو حیاط پشتیه) یه چند دقیقه گذشت دیدم یه سایه با سرعت از جلوم رد شد خیلی ترسیده بودم از ترس دهن خشکه خشک شده بود اولش فکر کردم پسر خالمه محل ندادم بعد بلند شدم یکم قدم بزنم تو حیاط یهو دیدم تو اون راهرویی که حیاط جلو ‌رو به پشت وصل میکنه پسر خالم ایستاده بود اون ته راهرو بش گفتم چکار میکنی جواب نداد رفت اونور رفتم دنبالش بش گفتم بیا بریم بخوابیم فردا کلی کار داریم که بدون اینکه نگامم کنه رفت تو انبار منم که ترسیده بودم رفتم دنبالش دیدم چند تا شعم تو انبار روشنه تا رفتم داخل دنباله پارسا (اسمه پسر خالم) در انبار بسته شد روم داشتم میمردم از ترس که احساس کردم از پشت صدا خس خس یه حیوون دم گوشم احساس میکنم از ترس پاهام بی حس شد افتادم رو زمین اصلا نمیتونستم بدنم و تکون بدم خیلی ترسیده بودم فقط داشتم نگاه میکردم که دیدم پاهاش مثل سم بزه به قدری ترسیده بودم که یه ساعت بیهوش شدم اروم اروم چشام و باز کردم دیدم افتادم تو حیاط همون حیاط پشتی با هزار تا ترس و لرز داشتم قدم بر می داشتم و همش به اون جنه که پاش سم داشت فکر میکردم مثل سگ میترسیدم که دیدم یه صدای پچ پچ ریزی میاد من که ریده بودم از ترس مثل چی دویدم به سره جام رفتم زیره پتو داشتم عرق سرد میریختم ار ترس بیش از حد از شانس بدمم پتوم هم نازک بود از زیره پتو یه چیزایی معلوم بود دقت کردم دیدم یه سایه خیلی ترسناک با چشمای قرمز داره بم زل میزنه منم هیچی دیگه از ترس خوابم برد تا اذان صبح صدای اذان و که شنیدم دیدم یه نفر داره تو راه رو حرف میزنه با صدای اروم من که دوباره ترسیده بودم دیدم پسر خاله بزرگم که از همه ما بزرگتر بود از راه رو اومد بیرون من و که دید سلام دادم بش اونم سلام کرد بم گفت چرا انقدر کبود شدی منم که نمیتونستم قضیه دیشب و تعریف کنم بش گفتم پشه ها سوراخ سوراخم کردن :/. بعد بم گفت که دیشب تو اتاق که خواب بودم احساس کردم یه نفر داره از پشت هه تکونم میده و بم فشار میاره بلند که شدم دیدم از پنجره پشتی تو حیاط داشتی نصفه شب راه میرفتی و با خودت حرف میزدی بعد بم گفت خیلی مراقب خودت باش میگن تو هلیله جن زیاد هست منم خیلی نگران و ترس برم داشت خلاصه که رفت  ، صبح شد و من و علی یکم رفتیم تو کوچه های قدیمی روستا بچرخیم عصر که شد قرار شد خانواده هامون برن لب ساحل من و پارسا و پسر خاله بزرگم و پریسا(دختر خالم)موندیم خونه سرمون تو گوشی هامون بود که یهو یه سنگ پرت شد به شیشه کسی توجه نکرد برا بار اول تا اینکه صدا شکستن ظرف اومد تو آشپزخونه پریسا بلند شد که بره ببینه چی شده که یهو یه جیغ خیلی بلند زد ما همه پا شدیم بریم ببینیم چه خبر شده که دیدیم کف آشپزخونه یه ظرف شکسته و کلی خونه هممون تعجب کرده بودیم تا اینکه یهو یه جیغ فوق العاده ترسناک و گوش خراش از تو اتاق اومد من که داشتم‌ سکته میزدم از ترس پریسا که همونجا غش کرد از ترس پارسا هم که الفرار زود از خونه ترسید و رفت پیش اونا ساحل من موندیم علی (پسر خاله بزرگم)رفته بودیم ته پذیرایی فقط از ترس هم و بغل کرده بودیم که یهو در با همه پنجره ها با نهایت ضربه باز شدن یکی از لامپ ها شکست که دیدیم یه موجود فوق‌العاده وحشتناک با موهای ژولیده و پاهای سم دار همینطور داره میاد سمتمون و هه جیغ گوش خراش میزنه

من و علی که از ترس پاهامون بی حس شده و بود افتادیم کف زمین من چشمام و از ترس بسته بودم فقط تو دلم خدا خدا میکردم که دیدم صدا ترسناک قطع شد یکم گذشت چشمام و باز کردم دیدم صدای باز شدن دره حیاط اومد که دیدم پارسا رفته بود همه رو اورده بود کمک 

 از زبون پارسا: زمانی که داشتم میرفتم سمت ساحل برم دنبال خانواده هامون تا کمک بیارم باید از چند تا کوچه متروکه با کلی خونه خراب و ترسناک باید عبور میکردم که شنیده بودم این‌جا این کوچه‌ خیلی جو سنگین و ترسناکی داره که جن ها خونه هاشون اینجاست با صد تا بدبختی از کوچه طولانی که داشتم رد میشدم شنیدم یکی صدام زد کفت پارسا از ترس محل ندادم و سرعتم و بیشتر کردم تا زود تر برسم که یهو با یه جیغ بلند یکی داد زد گفت پارسا منم مثل سگ ترسیدم و با سرعت خیلی زیاد داشتم کوچه رو تموم میکردم که پام لیز خورد و افتادم زمین تا برگشتم دیدم  یه جن مو ژولیده و پشمالو با پاهای شبیه سم داره همینطور میاد دنبالم منم که کم مونده بودم بیهوش بشم تو دلم گفتم خدایا خودت کمکم کن پاشدم و تند تند مسیرم و ادامه دادم بلاخره رسیدم به خانواده هامون که لبه ساحل بودن و تند تند و نفس نفس قضیه رو گفتم اونا هم اومدن خونه کمک کیان و پریسا و علی

کیان:من از ترس بیهوش شدم یکم گذشت که دیدم رو رخت خوابم و همه بالای سره من و پریسا و علی هستن که مامان و بابام از ناراحتی داشتن گریه میکردن که بابام گفت فردا میریم یه دعا نویس میاریم و میریم تو خوده بوشهر تو هتل میمونیم 

دعا نویسه هم یه دعا به من و علی و پریسا و پارسا داد که همیشه بندازیمش تو گردنمون بامون باشه 

بعد از گذشت چند هفته ما رفتیم شهره خودمون تو تهران که این قضیه جن هم تموم شد و اینا همه بیشتر مواقع میتونم احساسشون کنم و یه سایه هایی میبینم خیلس میترسم اما خب دیگه باید تحمل کنم چاره ای غیر از این ندارم

من سعی کردم این داستان رو هم از زبون خودم هم از زبون بقیه تعریف کنم امیدوارم هیچوقت این بلاها سرتون نیاد و سراغ احضار نرین

 

1

View: 21

ورود

داستان ترسناک صدای گریه

سلام داداش وقتت بخیر من ارمانم23ساله از کرمانشاه من حدود 1سالی هست که مشغول به شغل تعمیرات سخت افزارم و کارمم دوست دارم مجردم و طبقه بالای خونمون دست خودمه داستانم از اونجایی شروع میشه که پارسال دختر عمه مادرم فوت کرد و در رسم خانوادگی ما این رسم اینه که تا 3شب و 3روز جنازه رو در قبرستان نباید تنها گذاشت و پیش مرده تا 3شب در قبرستان میمونن از اونجایی که بنظر من خرافات بود همه اینا اعتقادی نداشتم و نمیرفتم در شب دوم پدرم شیفت کاری داشت و مادرمم بخاطر خواهر کوچیکم که کسی نبود نگهداریش کنه نیومد قبرستون مجبور بودم منو مادربزرگم تا صبح پیش قبر باشیم و صبح دیگه بریم تا فامیلای دیگمون شبش بیان خلاصه حدودای ساعت 5 صبح بود که مادر بزرگم‌ در قران شو بست و خابید 
و من بخاطر اینکه وسایلمون نبرن مجبور بودم بیدار باشم دقیقا ساعت های 5:20 صبح بود که صدای گریه دختر بچه ایی شاید صدا حدود 5 متری من بود میومد از ترسم مادربزرگمو بیدار کردم اما صدایی نشنید اما من به خوبی میشنیدم صدای گریه دختر بچه تقریبا 6یا 7 ساله بود 
اون شب گذشت و از فردای اون روز صدای گریه اون بچه به اتاقم کشیده شد و هرشب ساعت پنج به بعد صدای گریه شروع میشد وسایلم بی دلیل گم میشدن بعد از گذشت مدت زمانی دوباره پیدا میشدن این موضوع منو اذیت میکرد تا به خانوادم گفتم اونا بجای درک کردن من فکر کردن مواد مصرف میکنم و حرفمو‌ جدی نگرفتن تا تقریبا حدود جمعه هفته پیش که ساعت 5دوباره همون صدای گریه شروع شد من که دیگه کفری شده بودم و ترس خیلی زیادی داشتم صدای گریه داخل راه پله خونم بود رفتم درو باز کردم متوجه چیزی نشدم اما یه برق عجیبی توجهمو جلب کرد سریع گوشیمو‌ دراوردمو عکس گرفتم که متوجه این موجود شدم شبیح به بچه گربه میاد اما گربه نیست من رفتم نزدیک ببینم چیه اما به پایین پله که رسیدم چیزی ندیدم هیچ چیز!!!!!!!

دیدن جن در پارک

قاتل زنجیره ای روانی

شاید بهتر باشد آناتولی را با نام مستعارش یعنی جانوری از اوکراین بشناسیم، زمانی که او سرانجام در سال 1996 دستگیر شد، اعتراف کرد که 52 نفر را به قتل رسانده است و هنگام دستگیری بیش از 100 مورد مشکوک مانند سلاح‌های قتل را همراهش پیدا کرده‌اند اولین مجموعه قتل آناتولی به معنای واقعی یک انفجار عظیم بود، او یک خانواده 10 نفره را که شامل هشت بچه می‌شد، به قتل رسانده بود سری دوم قتل‌های او یک سال بعد اتفاق افتاد، او 5 نفر را که در ماشین خوابیده بودند، به قتل رساند، البته در زمان اعتراف گفته بود که به قصد دزیدن ماشین آن‌ها بوده، اما می‌فهمد که چاره‌ای به جز کشتن آن‌ها ندارد و پس از آن بدن‌های‌شان را می‌سوزاند. البته این سوزاندن بدن در بسیاری از قربانی‌های بعدی آناتولی تکرار می‌شود.

دفعه بعدی آناتولی به یک خانه 4 نفره حمله کرد و با استفاده از شاتگان آن‌ها را کشت، الگوی آناتولی به همین شکل ادامه داشت، او حتی در یک مورد مادر و پدری را در خانه خودشان با چکش به قتل رساند و بعد از اینکه پول‌ها را از دخترشان گرفت، دختر را هم با چکش کشت. او حتی در یک مورد دو دختر 7 و 8 ساله را با تبر به قتل رسانده بود این قاتل اوکراینی در ادامه اعترافاتش گفته که معمولا خانه‌های تک افتاده‌تر را انتخاب می‌کرده و با ایجاد اغتشاش وارد خانه می‌شده و کارش را انجام می‌داده، حتی در موردی گفته وقتی همسایه‌ها آمده‌ بودند که ببینند چه اتفاقی افتاده، آن‌ها را هم به قتل رسانده است اناتولی در نهایت سال 2013 در زندان فوت کرد.

قصابی گوشت انسان

یکی از روزنامه های انگلیسی از افتتاح فروشگاه فروش گوشت شبیه انسان در پایتخت انگلستان، لندن خبر داد که به عنوان قصابی گوشت انسان در نوع خود در تمام جهان، اولین به شمار می‌رود. این قصابی از سوی ناشر بازی های کامپیوتری معروف «رزیدنت اویل» حمایت می شود که طرح قصابی نیز از قسمت هایی از داستان این بازی گرفته شده است.

قصابی انگلیسی کار خود را در روزهای ۲۸ و ۲۹ سپتامبر گذشته در مشهورترین بازار گوشت لندن آغاز کرد و موادی از قبیل «سوسیس انسان با چاشنی لیمو» و «استیک بشری» و مانند آن ارایه داد. بر اساس گزارش پایگاه روزنامه نورت، اما حقیقت این است که تنها شکل این گوشت ها شبیه جسم بشری درآمده است و تمام نمونه هایی که در مغازه قرار داده شدند از قبیل دست، پا و سایر اعضا تنها از نظر ظاهری به شکل اعضای بدن بشر شباهت دارند. گر چه منبع و نوع گوشت های موجود در فروشگاه مشخص نیست!کارشناسان امور اجتماعی این اقدام را موجب ترویج خشونت و سنگدلی و مغایر با کرامت انسانی می دانند.

توافق بین موجودات فضایی و انسان

توافق بین موجودات فضایی و انسان

توافق بین موجودات فضایی و آمریکا !
یه خبر عجیب پخش شده که رئیس اسبق سازمان فضایی اسرائیل گفته آمریکا با موجودات فضایی ارتباط برقرار کرده و موجودات فضایی به آمریکایی‌ها گفتند مارو به مردم زمین معرفی کنید تا روشون تحقیقات کنیم!
آمریکا گفته نه مردم فعلا آماده نیستند صبر کنید تا آماده‌شون کنیم، بعدش باهم تو مریخ یک پناهگاه ایجاد کردن و در اونجا باهم توافق کردن که فضایی ها فعلا به زمین نیان و بصورت سری به کارشون ادامه بدن.
یک عده معتقدن این رئیس اسبق سازمان فضایی اسرائیل دیوانه شده و عقلش رو از دست داده. اونم گفته من نیازی به دیده شدن ندارم و الان شان اجتماعیم رو دارم چرا باید دروغ بگم!
یه مجری هم تو آمریکا از اوباما خواسته که بیاد توضیح بده  در این باره ولی اوباما وقتی فهمیده که موضوع چیه رد کرده! میگن حتما یه چیزی بوده که رد کرده!
جالب اینجاست از زمان اوباما خیلی فیلم های فضایی و تخیلی بیشتر ساخته شدن. 

عاشقای گروه The Beatles

به قوله خارجیا این داستان مَستِر پیس امه!
در سال ۱۹۶۰ میلادی در لیورپول، انگلستان، گروه راک "بیتلز" یا "The Beatles" شکل گرفت. این گروه پس از آلبوم اولشون please please me محبوبیتشون شدت گرفت جوری که طرفداراشون دیوونشون بودن و بعضیام از عشق زیاد بهشون خودکشی میکردن!!!
گروه از ۴ عضو به نام های پل مک کارتنی، رینگو استار، جرج هریسون و جان لنون تشکیل شده بود. جان لنون در سال ۱۹۸۰ توسط یک "مثلا طرفدار" به ۴ ضرب گلوله کشته شد (تف به ذاته قاتلش،تف) و جرج هریسون در اثر سرطانی طولانی مدت در سال ۲۰۰۱ فوت کرد. رینگو استار درامره گروه، و پل مک کارتنی هر دو زنده هستن، البته شایدم نه!!
سال ۱۹۶۷، پل مک کارتنی یک تصادف رانندگی میکنه و از همونجا شایعات بزرگش شروع میشه.
شایعه اینطور بود که پل در اون تصادف میمیره و اعضای گروه برای اینکه کسی نفهمه و گروه ادامه پیدا کنه شخصی به نام بیلی شیرز (و هزار تا اسم مختلف دیگه البته!) که در مسابقه ی "کی از همه بیشتر به پل مک کارتنی شبیه هه؟"  برنده شده بود رو میارن و جای پل میذارنش!!!
این شایعه توسط خبرنگارا در روزنامه ها شکل گرفت ولی بعد ها توسط آدم های مختلف شدت گرفت. دلیلش هم پیدا کردن علائم مختلف در رابطه با مرگ پل در عکس ها و آهنگاشون بود.
در آهنگ "Revolution 9" میشنوید که یه نفر هی داره میگه "شماره ی نه" ولی وقتی آهنگ رو برعکس پلی کنید میشنوید که میگه منو به به هیجان بیار مَردِ مُرده! میگن که این نشونه بوده از اینکه پل مرده و جایگزین شده.
در آهنگ i am the walrus یکی از اعضای گروه لباس فیل دریایی رو پوشیده و شایعه شده بود که شخصی که اون لباس رو پوشیده در واقعیت مرده و همه بین اینکه کدوم عضو بوده شک داشتن. بعد ها به خاطره شایعات مرگ پل، جان در آهنگ glass onion اش گفت: فیل دریایی پل بوده!! ولی سال ها بعد پس از جداییه گروه،جان آهنگی به اسم god بیرون میده و در اون میگه: من فیل دریایی بودم....
علائم دیگه ای در مردم رو مشکوک کرده بود مثل عکسی که گذاشتم، اشکاله صورته پل تغییر کرده بود و به نظر میرسید که عکس های ساله ۶۷ به بعد با پله قبلی خیلی فرق داشتن!!!
علائم فقط این ها نبودن و خیلی بیشتر از این حرف ها هست ولی نمیخوام مطلب رو طولانی کنم.
حقیقت: راجع به قضیه ی واقعیه این داستان به حرف یک نفر توی دنیا بخواید اعتماد کنید اون منم! به عنوان بزرگترین طرفداره بیتلز در ایران (اصن شک ندارم تو ایران کسی نیست که بیشتره من طرفدارشون باشه چون لحظه به لحظه ی زندگیشدنو میدونم و از چیزایی خبر دادم که خودشونم خبر ندارن!) این شایعه ی احمقانه رو رد میکنم به خاطر دلایل واقعا مسخره و کاملا مشخص!!

شما هر آهنگیو میخوای بیا جلوم بذار بر عکسشو پخش کن برات یه جمله ی عجیب از توش در میارم! آهنگه i am the walrus رو هم خوده خبرنگارا از توش داستان دراوردن و اعضای گروه برای شوخی توی آهنگای دیگه ادامش دادن.
در ویدیویی که گذاشتم پل داره توضیح میده که روزی که میخواستن برای آلبومه abbey road عکس کاور بگیرن با صندل رفته سره صحنه و خیلی گرم بوده وصندل هاشو دراورده برای همین پا برهنه در عکس حضور داره،ادامه میده که مردم میگفتن چون پا برهنه بوده ینی مرده!
جالبه که گنده تیتر شده که رینگو استار اعلام کرده که پل مرده! واقعا وقتی اعضای گروه رو نشناسی نمیفهمی که کی دارن شوخی میکنن! خوده رینگو در آهنگی که سال ها پیش خونده بود به اسم i'm the greatest به شوخی میگه: اسم من بیلی شیرز(همونی که جاشو با پل عوض کردن) هستش! ینی منظورش اینکه آقا جان اصن پل نمرده و جایگزین نشده من مرده بودم و جایگزین شده بودم!!! حرف نذارید تو دهن بچم!مرسی،اه.
در آخر هم عکس پل قبل و بعد از ساله ۶۷😐 یه چیزه جالب راجع به بدنه انسان بگم: انسان قیافه و بدنش همش در حاله تغییره!!!!شاید باورتون نشه ولی قیافه ی من با دو سه سال پیشم یکمی فرق کرده!!!!!! پس این دلایل احمقانه رو کنار بذارید و به منطقتون رجوع کنید.
این پل مک کارتنی همون پل مک کارتنیه قبله ساله ۶۷ هفته اصنم نمرده اصن اون تصادفی که شده بود شخصه دیگه این تو ماشینه پل بوده و داشته براش مواد میبرده به مهمونی که توش بوده! عشق من، بیتله مورد علاقم، تمام زندگیم، کاملا زنده و صحیح و سالمه!
اینو برای دوستایی که عاشق بیتلزن بفرستید.

در ۱۰ نوامبر ۲۰۱۹، سونگ روی-شیونگ ۶۰ ساله

در ۱۰ نوامبر ۲۰۱۹، سونگ روی-شیونگ ۶۰ ساله

در ۱۰ نوامبر ۲۰۱۹، سونگ روی-شیونگ ۶۰ ساله از خانه خود خارج شد و در کوه‌های پینگتونگ به پیاده روی پرداخت. او به خانه برنگشت و خانواده اش ۱۰ روز با اضطراب در جستجوی او بودند تا اینکه یک روستایی سونگ را به نزدیکترین کلانتری رساند. ظاهراً سونگ در حین پیاده روی از یک دیوار سنگی بالا رفته بود و در این هنگام عینکش را از دست داد و گم شد. او سپس غاری را پیدا کرد و چند روز در آن اقامت داشت، اما پس از مدتی فهمید اگر نتواند فرار کند در آنجا خواهد مرد.


سونگ هنگام مصاحبه در مورد مصیبت خود، ادعا کرد که یک زوج ارواح در بیرون غار با او ملاقات کرده و دو ساعت با او راه رفته اند. او معتقد بود که آن‌ها ارواح باستانی تایوانی‌های بومی هستند و همچنین ادعا کرد که آن‌ها به محض رسیدن به مسیر منتهی به پایین کوه بدون صدا از کنار او ناپدید شدند.


اگه ناشیانه از دیپ وب استفاده کنیم!

اگه به صورت ناشیانه از سایت های دیپ وب استفاده کنیم چه اتفاقی میوفته؟🕷🕸
ـ✍🏻
       چند سال پیش مردی به نام جیمز در آمریکا از روی کنجکاوی با کمک دوستانش که تو این زمینه اطلاعات داشتن،چت رومی رو پیدا کرد و شروع به صحبت با بقیه کرد.موضوعی همه در این چت روم در حال صحبت راجع بهش داشتن این بود که یکی از اعضا به صورت زنده از خودش و دختری که طناب پیچ شده بود فیلم میگرفت.توی چت روم نوشت: دوست دارید با دختر چیکار کنم؟ بقیه جواب های مختلف میدادن از جمله “اعضای بدنش رو ببر” یا ” شکنجه ش بده”…اون هم جلوی دوربین این کارارو انجام میداد و آخر دختر از خونریزیه زیاد مرد.

جیمز تایپ کرد : بس کنید..شماها مریضید…الان با پلیس تماس میگیرم! و بعد از مرورگر خارج شد.
یک دفعه یک پیامی اومد : به نفعته به پلیس زنگ نزنی. جیمز توجهی نکرد و رفت سمت تلفن..که تصویره خودش رو توی کامپیوتر دید..دوباره پیام اومد: دست به اون تلفن نزن…جیمز روی وب کم رو پوشوند…پیامی به موبایله جیمز اومد که تمام اطلاعات جیمز رو گفته بود و گفت…وب کم رو آزاد کن و گوشیو بنداز دور..وگرنه با تو این چت روم رو ادامه میدم(ینی میام تورو اذیت میکنم و میکشم).
جیمز ترسید و به پلیس زنگ نزد…تا چند هفته این پیام ها به دستش میرسید و مجبور شد از اون خونه و حتی شهرش نقل مکان کنه.
جیمز بعد از نقل مکان به جایی دیگر بعد از گذشت چند سال وقتی که ترسش تا حدی میریزد این خاطره را درون فیسبوک خودش منتشر میکند تا به دیگران پند دهد که هیچوقت از این محیط استفاده نکنند. اما دقیقا بعد از گذشت چند روز از پست کردن این خاطره توی فیسبوک جیمز به صورت مرموزی ناپدید شد و هیچ اثری از او یافت نشد.

این دو تصویر تنها در فاصله ۳۳ سال

این دو تصویر تنها در فاصله ۳۳ سال

این دو تصویر تنها در فاصله ۳۳ سال از زمین گرفته شده و  نشان می‌دهد بشر با چه سرعتی درحال تسخیر جهان ناشناخته است!
تصویر بالا اولین عکس ثبت شده از زمین است که در سال ۱۹۵۷ به ثبت رسید. دانشمندان یک دوربین را به موشک V2 سوار کردند و زمانی که موشک به ارتفاع ۱۰۵ کیلومتری زمین رسید، اولین عکس سیاه-سفید از سیاره ما گرفته شد.
تصویر دوم در سال ۱۹۹۰ در پایان ماموریت وویجر۱ از فاصله ۶ میلیارد کیلومتری زمین به ثبت رسید. این تصویر "نقطه آبی رنگ پریده" نام گرفت و زمین را در فضای بی‌انتهای کیهان به صورت یک نقطه به اندازهٔ 0.12 پیکسل نشان می‌دهد.
کارل سیگن مشاور سابق ناسا در مورد این تصویر گفت؛ اخترشناسی دانشی است خاضعانه، شاید هیچ اثباتی برای حماقت غرور بشری بهتر از این تصویرِ دور از دنیای کوچک ‌ما نباشد!

پنچ سال ارتباط با اجنه(داستانی واقعی)

پنچ سال ارتباط با اجنه(داستانی واقعی)

باسلام خدمت همه دوستان

امروز داشتم درمورداجنه و ارتباط اونا با انسانها مطلبی رو میخوندم که گفتن این داستان واقعی که خودم از زبان یکی ازدوستانم که پنچ سال بااجنه درارتباط بود شنیدم خالی از لطف ندونستم و تصمیم گرفتم اونو براتون تعریف کنم.

درتابستان سال 1366در یکی از شهرهای اصفهان سیل بزرگی اومدوباعث ایجاد خرابیهای فراوانی در این شهر شد.درمسیر رودخانه این شهر تعدادی مغازه وجودداشت که دوست بنده نیز مغازه اش در کنار همین رودخانه بود.زمانیکه سیل اومد او در مغازه مشغول بکار بود و باچشم خودش میدید که تمام ساختمانها و ....درحال خراب شدن میباشد اوکه بشدت ترسیده بودازاین حادثه جان سالم بدر برد و عصر همان روز راهی منزل شد.

راه خانه از میان تپه ای نه چندان بلندمیگذشت که در میانه راه جوی ابی قرار داشت.قصه از اینجا شروع شد که وقتی خواست از این جوی اب عبور کنه پیر زنی نیز درحال عبور از این جوی بودکه از وی درخواست کمک کرد گفت دست مرا بگیر تا از این جوی رد بشم او هم این کار را کرد. پیرزن که کیسه ای هم در دستش بود برای تشکر به او گفت که از داخل این کیسه مقداری بردار(او با کمال تعجب دید داخل کیسه چیزی چز پوست پیاز نیست)از او تشکر میکنه و براه خودش ادامه میده .چند قدمی بیشتر نرفته بود که با همان حالت تعجب بر میگرده و به اون پیره زن که داشت از اون دور میشد نگاه کردو باز باتعجب بیشتر دید که(مثل اغلب حیوانات)پای اون زن سم داره؟؟

این دوست ما بالاخره به خونه میرسه وبعد متوجه میشه که اون جن بوده؟

دوستم میگفت شب وقتی خواب بودم در عالم خواب دیدم که همان پیره زن با یکی دیگه اومده و از من خواست که برم تو اتاقی که کسی نباشه منم رفتم او شروع کرد به صحبت کردن بامن ضمن اینکه خیلی هم ناراحت بود از اینکه من از اون پوست پیازها ورنداشتم.

این گذشت تا فرداشب دوباره همین اتفاق افتاد منتها اینبار با ساز و آواز اومدن واز من خواستن باهاشون برم.دوستم میگفت من خیلی عصبانی شدم و دنبالشون کردم که از خونه برن بیرون اونام فرار کردن توی حیاط خونه من از طبقه دوم خونمون پریدم توی حیاط ویه شاخه تیر اهن نمره 18(که همه میدونن چقد سنگین و بلنده)برداشتم و بدنبال اونا تا فاصله ای حدود سه چهار کیلومتر دنبالشون کردم وبرگشتم خونه و خوابیدم .صبح روز بعد وقتی داشتم میرفتم مغازه خانمم گفت تیراهنی که گوشه حیاط افتاده بود نیست؟نمیدونم کی برده؟من تازه داشت یادم میامد که اونو دیشب من بردم؟رفتم دنبالش همونجایی که برده بودم باتعجب دیدم همونجاست.خواستم اونو بلند کنم نتونستم .تازه اونموقع بودکه فهمیدم چه اتفاقی افتاده و اینهمه قدرت و نیرو رو از کجا اورده بودم.

این ماجرا تا چند سال ادامه داشت. من با این اجنه دوست شده بودم تا جایی که وقتی اونا میخواستن بیان حتی (تو روز و مغازه)من متوجه میشدم و کلی خوشحال.

یک شب اونا ازمن خواستن با زنی که تو این مدت اونو خیلی دیده بودم و از اجنه بود ازدواج کنم .من خیلی دوست داشتم این کارو بکنم .چون دیگه بهشون عادت کرده بودم و اگه این کارو نمیکردم اونا از پیشم میرفتن .اینم یادم رفت که بگم خانمم تو این مدت متوجه حرکات مشکوک من شده بود .مثلا یه شب که داشتم بااونا و با اون زن حرف میزدم و کلی هم خوش میگذشت یواشکی اومده بود تو اتاقم و ....؟یاحتی شبایی که اون زن پیشم میخوابید...؟خانمم خیلی نگران شده بود ولی نمیدونست چی شده/

کم کم بنای ناسازگاری من با اونا شروع شد از طرفی هم خانمم به این موضوع که من بااجنه ارتباط دارم پی برده بود و درصدد قطع ارتباطم بااونا برامده بود.

این کشمکش باعث شده بودمن دست به کارای عجیب و غریبی مثل همون که براتون گفتم (بلندکردن تیراهن نمره18)یا پریدن از ارتفاع بلند مثلا از طبقه سوم وامثال اینابزنم .اینا تو ظاهر من اتفاق میافتاددر باطنم اتفاقاتی میافتاد که اونا(خانواده و اطرافیانم)نمیدیدن و خبر نداشتن .خب این برا من که بااجنه بودم طبیعی بود ولی برا خانمم و یا حتی برا مواقعی که دیگه با اونا نبودم و خودم میشدم خیلی عجیب و باور نکردنی.

این ارتباط تا پنج سال ادامه داشت .من توی این مدت(از نظر خانواده و خانمم) ادمی افسرده و گوشه گیر شده بودم.تنها لذت و خوشی زندگی من با اجنه بودن بودو اینکه کی اونا بیان و برم پیششون.توی این مدت خانمم کلی نذر و نیاز کرده بود که من از این حالت بیام بیرون و نشد.

تا اینکه رفتیم پابوس اقا امام رضا و چند روز در پنجره فولاد دخیل بستیم و لطف اقا منو شفا داد.وبه زندگی خوبم برگشتم.

f
foodforfox ©