روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند

روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در

حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن

اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود 

حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید: «عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»


در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریزصحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»


هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به 

یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، 

اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»


حکایت آشناییه...

:Like

1

Date: 2021-07-09 14:03:07

View: 2

ورود

ppj ©